یک نفس نام تو را در خود دمیدم – خلیل ذکاوت

یک نفس نام تو را در خود دمیدم

شعر زیبای یک نفس نام تو را در خود دمیدم – خلیل ذکاوت

یک نفس نام تو را در خود دمیدم - خلیل ذکاوت

یک نفس نام تو را در خود دمیدم . سوختم
تا به یادت آه کوتاهی کشیدم . سوختم
از چه چاه و چشمه ای سیراب و سبزش کرده اند ؟
گرچه من بر این چمن چندی چمیدم . سوختم
خواب هم حتی برایم گوشه ی امنی نبود
خسته و خونین به هر کنجی خزیدم . سوختم
دم به دم . مانند دل . اما دلی بسمل شده
همزمان چندان که در خون می تپیدم . سوختم
خواستم پروانه ات باشم . چراغ داغ تو
گرم و گیرا بود از بس . تا پریدم . سوختم
خاک آتش خورده ای گشتم که در دنبال آب
بیشتر. در باد هر سمتی دویدم . سوختم
با همه دیواربودن . باز هم از هر دری
هرچه گفتم . سوختم . هرچه شنیدم . سوختم
عید من امسال چیزی از عزا کمتر نداشت
پهلوی یک یاس پژمرده تکیدم . سوختم
از شفای تو عجب آش دهن سوزی است عشق
بند انگشتی از این نذری چشیدم . سوختم
گریه کردم شب در این پیراهن خاکستری
صبح شد ؛ یک آن گریبان را دریدم . سوختم
سیرتم در اوج شادی نیز تغییری نکرد
آتشین اشکم ؛ به هر صورت چکیدم . سوختم
رایگان این روسپیدی ها نصیب من نشد
شمع بودم ؛ آبرویی تا خریدم . سوختم
خاک. داغی بر جگر دارد مگر ؛ گاهی اگر
سورسات عیش را در باغ چیدم . سوختم
بیرقی بالابلند از عمر کوتاه تو بود
هرکجا برگ گلی بر باد دیدم . سوختم
در امید بوسه ای بر آن ضریح بی نشان
بس که انگشت تحسر را گزیدم . سوختم
در هوایت این من آن نخل جوانسال جنوب
زیر بار خشکبرگی ها خمیدم . سوختم
این سفر جز سوختن سوغاتی دیگر نداشت
هر قدم رفتم . به هر منزل رسیدم . سوختم
چندخطی گفتم از داغ تو بنویسم ؛ چه شد ؟
تا قلم بر صفحه ی کاغذ کشیدم . سوختم

خلیل ذکاوت

برچسب ها : , , , ,

همچنین ببینید

تا آسمان نماند لب تشنه در دل شب – خلیل ذکاوت

تا آسمان نماند لب تشنه در دل شب – خلیل ذکاوت

تا آسمان نماند لب تشنه در دل شب شعر زیبای تا آسمان نماند لب تشنه …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سیزده + چهار =