زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود – خلیل ذکاوت

زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود

شعر زیبای زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود – خلیل ذکاوت

زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود - خلیل ذکاوت

زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود
که چنان یاس . کرخت است و . چنان ترس . کبود
روی این کهنه گلیمی که پر است از گل و گرد
پودش از تار گسسته شده . تارش از پود
شش جهت حال و هوا ؛ حال و هوایی بن بست
چارسو فکر و فضا ؛ فکر و فضایی مسدود
صبح ها ؛ هول و هراس است و هجوم و هیجان
عصرها ؛ رخوت و رعب است و رسیدن به رکود
سینه سنگ است و نفس تنگ. دلا در ده و شهر
ده پر غصه و غم. شهر لبالب دم و دود
نه امیدی است به آن و نه امانی است از این
آسمان. دست خسیس است و . زمین . چشم حسود
رود نم پس ندهد هیچ اگر . حق دارد
هست خود تشنه تر از آتش سرخ نمرود
بر کف باد نشسته ثمر دشت کویر
در دل برف شکسته کمر بینالود
قله هایی که سرافرازترین ها بودند
دره هایند ؛ خمیده به سراشیب فرود
چه فرودی ! چه سقوطی ! که دریغا پس از آن
نه امیدی به فراز است و نه امکان صعود
نزد دنیاطلبان دین شده دکان دونبش
سفره سجاده شده . سکه شده مهر سجود
نه شب آن غنچه ی غیب است پر از شیره ی شوق
نه سحر کندوی کشف است پر از شهد شهود
شب . چنان چاه تباهی است پر از گند گناه
گند چندان که حریفش نه عبیر است . نه عود
روز. بازار سیاهی است ؛ بدل در بنجل
که در آن زیره زیان آورد و . سرگین. سود
شب چه نحس است و نجس. روز چه پست است و پلشت
این چنین روز و شبی نامده بادا نابود
فصلی از فاصله ها. فوج فراموشی ها
موسم مهر و مدارا و محبت. محدود
پر و پرواز و پرنده – چه بگویم – نایاب

شعر زیبای زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود

قیچی و قفل و قفس – هرچه بخواهی – موجود
پشت سر. محشر کبری ست ؛ پر از حرف و حدیث
پیش رو . مجلس ماتم ؛ تهی از گفت و شنود
مرده کوهی است دل خفته ؛ دعا کن که در آن
بدمد روح. مسیحا. بزند نی. داوود
صبح ما هم نفس شب شده و . می ترسم
خواب او بگذرد از ظهر ظهورت . موعود
بیت الاحزان من ای شعر من . از ماتم من
همه دیوار و در و سقف و ستونت فرسود
عشق زد بانگ سفر ؛ گرچه شده چندی دیر
دل من ! بار و بنه ازچه نمی بندی زود ؟
در زمانی که دلی چشم تو را درک نکرد
یا که یک چشم تر و تازه دلت را نربود
پنجه ی پنجره وقتی که دلت را نگشاد
ناخن نی گره از بغض بزرگت نگشود
آفتاب آمد و . از صورت صبحت . اما
آب چرتی نسترد . آینه چرکی نزدود
گفتی : آیینه سلام ! و . نشنیدی که : علیک
گفتی : ای آب سپاس ! و . نشنیدی که : درود
وقتی از مهر . کسی بار دلت کم که نکرد
بلکه با قهر . به آن . بار گرانی افزود
دل آشفته و آسیمه و آواره ی تو
گشت بی کس تر و بی کاره تر از قوم یهود
باز. با این همه . ای دوست بدان جایی هست
که در آن جا بتوان یک دو سه ساعت آسود
می توان در بغل قبر شهیدی گمنام
عقده های دل غربت زده را بازنمود
می توان پا شد و غرید به خود موجا موج
می توان تا شد و پیچید به خود رودارود
می توان خویشتن گم شده ی خود را یافت
در پس روشنی عکس شهیدی مفقود
مرد اگر مشق مشقت نکند مردود است
سرو سرخ است کزین بوته نروید مردود
آسمان را دروید آن که کبوتر می کاشت

شعر زیبای زیر این خیمه ی خلوت زده ی خاک اندود

بفرستیم درودش. که چه کشت و چه درود
بخت بیداری. از این دست . کجا هست در این
شب آغشته به خمیازه . شب خواب آلود ؟
ای شهیدان افق ماست پر از پاره ی ابر
آفتابید شما ؛ عمده بتابید و عمود
بارک الله به خود گفت خدا و. خود را

در شما دید و پسندید و ثنا کرد و ستود

شعر در شان شهیدان چه بگوید ؟ شاعر
که خداوند به وصف شهدا خود فرمود
زندگان اند و سر سفره ی حق روزی خوار
از خدا راضی و او نیز از آنان خشنود
ای شهیدان خدایی!. نفس ما خاکی است
کاشکی قطره ای از خون شما در ما بود
وصل کردید چه مستانه فنا را به بقا
ای شمای زده پیوند عدم را به وجود
عشق هم نیست چنان چابک و چست و چالاک
تا که با آن بتوان راه شما را پیمود
شاعر دین و وطن هستم و. از دین و وطن
شهدایند نماد و شهدایند نمود
قلمش بشکند ولال زبانش بادا
هر که در خط شهیدان ننوشت و نسرود

خلیل ذکاوت

برچسب ها : , , , ,

همچنین ببینید

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود – خلیل ذکاوت

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود – خلیل ذکاوت

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود شعر زیبای عاقبت یک روز مغرب محو …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 − 9 =