خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

به خودکردی دراز آخر زبان دود دلها را

هوایت نکهت گل را کند داغ دل‌گلشن

تمنایت نگه در دیده خون سازد تماشا را

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من

که یارب ناوکت درکوچه دل کی نهد پا را

غبار رنگ ما از عاجزی بالی نزد ورنه

شکست طره ات عمری ست پیدامی کند مارا

حریف وحشت دل دیده حیران نمی گردد

گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را

سخن تا در جهان باقی ست از معدومی آزادم

زبان گفتگوها بال پروازست عنقا را

خزان چهره بس باشد بهار آبروی مسن

گواه فتح دل دارم شکست رنگ سیما را

بلند وپست خار راه عجز ما نمی‌گردد

به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه ‌و صحرا را

الهی از سر ماکم نگردد سایه مستی

که بی صهبا به پیشانی سجودی نیست مینا را

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی ام بیدل

مباد ابرام‌ . تمهید تغافل گردد ایما را

بیـــدل دهلـــــوی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی دل به …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 − هشت =