بسکه وحشت کرده است آزاد

بسکه وحشت کرده است آزاد ، مجنون مرا
لفظ نتواند کند زنجیر، مضمون مرا
در سر از شوخی نمی گنجد گل سودای من
خم حبابی می کند شور فلاطون مرا
داغ هم در سینه ام بی حسرت دیدار نیست
چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا
کو دم تیغی که در عشرتگه انشای ناز
مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا
ساز من آزادگی‌ ، آهنگ من آوارگی
از تعلق تار نتوان بست قانون مرا
از لب خاموش توفان جنون را ساحلم
این حباب بی نفس پل بست جیحون مرا
عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت
ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا
داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند
طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا
عشق می بازد سراپایم به نقش عجز خویش
خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا
غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن
می دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا
بیـــدل دهلـــــوی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را به خودکردی دراز آخر زبان دود دلها …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 × چهار =