بخز در لاكت اي حيوان كه سرما

پند
بخز در لاكت اي حيوان كه سرما
نهاني دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه ات بيرون بماند
كه بيرون برف و باران و تگرگ است
نه قزاقي، نه بابونه، نه پونه
چه خالي مانده سفره ي جو كناران
هنوز اي دوست، صد فرسنگ باقي ست
ازين بيراهه تا شهر بهاران
مبادا چشم خود برهم گذاري
نه چشم اختر است اين ، چشم گرگ است
همه گرگند و بيمار و گرسنه
بزرگ است اين غم، اي كودك بزرگ است
ازين سقف سيه داني چه بارد
خدنگ ظالم سيراب از زهر
بيا تا زير سقف مي گريزيم
چه در جنگل، چه در صحرا ، چه در شهر
ز بس باران و برف و باد و كولاك
زمان را با زمين گويي نبرد است
مبادا پوزه‌ات بيرون بماند
بخز در لاكت اي حيوان كه سرد است
مهـــدی اخــوان ثالــــث

برچسب ها :

همچنین ببینید

حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار

حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار

به مهتابي كه به گورستان مي تابيد حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 + هفت =