نه چراغ چشم گرگي پير

اندوه
نه چراغ چشم گرگي پير
نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش
زير باراني كه ساعتهاست مي بارد
در شب ديوانه ي غمگين
كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد
در شب ديوانه ي غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير
نه صداي پاي اسب رهزني تنها
نه صفير باد ولگردي
نه چراغ چشم گرگي پير
مهـــدی اخــوان ثالــــث

برچسب ها :

همچنین ببینید

لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك

لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك

مشعل خاموش لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك رخساره پر غبار غم …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 − سیزده =