قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی

قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست
مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که
فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد
با توام ، آی! کجا رفتی آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی ، جایی
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهـــدی اخــوان ثالــــث

همچنین ببینید

افسانه شب غم را چراغ می فهند

افسانه شب غم را چراغ می فهند

افسانه شبِ غم را چراغ می فهند زبانِ آهِ مرا گوشِ داغ می فهمد به …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده − یک =