خانه / چکیده اشعار شاعران / پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی

پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی

” پرنده و طناب “
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی
گفت : آفتاب
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی
گفت : ماه
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبیدند
گفتم که هستید
گفتند همه ی ستارگان دنیا
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی
گفت : یک پرنده آزادی
من پنجره را با اشتیاق باز کردم
خســــرو گل ســـرخـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

غروب فصلی این کفتران عاصی شهر

غروب فصلی این کفتران عاصی شهر

” روا مدار “ غروب فصلی این کفتران عاصی شهر به انزوای ساکت آن سوی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × 4 =