آمد دستش به دستبند بود

” ملاقاتی “
آمد
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها
عریانی دستان من ندید
اما
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت
کنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند
خورشید
در پشت پلک های من اعدام می شود
خســــرو گل ســـرخـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

در بقعه های سکت بودن همراه خوب من

در بقعه های سکت بودن همراه خوب من

” با این غرور بلندت “ در بقعه های سکت بودن همراه خوب من آن …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 + دو =