مردی که آمد از فلق سرخ

” ای پریشانی “
مردی که آمد از فلق سرخ
در این دم آرام خواب رفته
پریشان شد
ویران
و باد پرکند
بوی تنش را
میان خزر
ای سبز گونه ردای شمالی ام
جنگل
اینک کدام باد
بوی تنش را
می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت
که شهر به گونه ی ما
در خون سرخ نشسته است ؟
آه ای دو چشم فروزان
در رود مهربان کلامت
جاری ست هزاران هزار پرنده
بی تو کبوتریم بی پر پرواز
خســــرو گل ســـرخـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

غروب فصلی این کفتران عاصی شهر

غروب فصلی این کفتران عاصی شهر

” روا مدار “ غروب فصلی این کفتران عاصی شهر به انزوای ساکت آن سوی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده + 20 =