خانه / چکیده اشعار شاعران / با شعر و سيگار

با شعر و سيگار

با شعر و سيگار
به جنگ نابرابري ها مي روم
من، دون کيشوتي مضحک هستم
که جاي کلاهخود و سرنيزه
مدادي در دست و
قابلمه اي بر سر دارد
عکسي به يادگار از من بگيريد
من انسان قرن بيست و يکم هستم
رســـول يــونان

برچسب ها :

همچنین ببینید

دانه هاي اشک از چشمم بيرون مي زنند

دانه هاي اشک از چشمم بيرون مي زنند

دانه هاي اشک از چشمم بيرون مي زنند چون قطار مورچه ها از چشمان مرده …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × یک =