داشتم از اين شهر مي رفتم

داشتم از اين شهر مي رفتم
صدايم کردي
جا ماندم
از کشتي سفيد آرزوها
که رفت و غرق شد
سپاسگزارم از تو
اما
اين فقط مي تواند يک قصه باشد
در اين شهر دود و آهن
دريا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتي شوم و
تو صدايم کني
مي خواهم بگويم
نجاتم دادي
تا اسيرم کني
من با کنايه حرف مي زنم
رســـول يــونان

برچسب ها :

همچنین ببینید

زندگي در اعماق امن است اما زيبا نيست

زندگي در اعماق امن است اما زيبا نيست

زندگي در اعماق امن است اما زيبا نيست ماهياني كه در اعماق زندگي مي كنند …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 − 15 =