داشتم از اين شهر مي رفتم

داشتم از اين شهر مي رفتم
صدايم کردي
جا ماندم
از کشتي سفيد آرزوها
که رفت و غرق شد
سپاسگزارم از تو
اما
اين فقط مي تواند يک قصه باشد
در اين شهر دود و آهن
دريا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتي شوم و
تو صدايم کني
مي خواهم بگويم
نجاتم دادي
تا اسيرم کني
من با کنايه حرف مي زنم
رســـول يــونان

برچسب ها :

همچنین ببینید

آينه از دست باربران افتاد

آينه از دست باربران افتاد

آينه از دست باربران افتاد و چهره تو که در آينه جا مانده بود تکه …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 + هشت =