مي دانستم ديگر به آنجا بر نمي گردم

مي دانستم ديگر به آنجا بر نمي گردم
در آخرين عکس ها لبخند زدم
دشت را
به دست چشمه سپردم و
دريا را
به دست ابرها
و او را
به دست ماه و درخت توت
تا هميشه زيبا و شيرين بماند
بعد روياهايم را
برداشتم و آمدم
همين طور
روباه کوچکم را
همين روباه را
که دمش از شعرم بيرون زده است
رســـول يــونان

برچسب ها :

همچنین ببینید

در اتاق تاريک وقتي سيگارم را روشن مي کردم

در اتاق تاريک وقتي سيگارم را روشن مي کردم

در اتاق تاريک وقتي سيگارم را روشن مي کردم به شعله کبريت خيره ماندم و …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 − 4 =