زني بود از دکمه ي سِيو مي ترسيد

زني بود
از دکمه ي سِيو مي ترسيد
عينک تيره مي زد
طوري شالش را پشت گوش مي انداخت
که کسي به خاطر نياوردش
در کامپيوترش هيچ عکسي نبود
هيچ نامه اي
مدام سطل آشغالش را خالي مي کرد
انگار همين حالا لپ‌تاپش را از جعبه در‌آورده بودند
طوري در را مي بست
که گويي
هرگز به خانه برنخواهد گشت
شب ها که مسواک مي زد
اثر انگشتي از گردنش بالا مي آمد
گلويش را مي فشرد
لک‌لکي بود در آسماني خالي
که خرچنگي رهايش نمي کرد
همسايه ها مي گفتند
هميشه گردنش خراش داشت
و لبش مکيده شده بود
معلوم نبود
از کدام طرف
سارا محمـــدي اردهــالــي

برچسب ها :

همچنین ببینید

دلم مرد مي خواهد نابينا

دلم مرد مي خواهد نابينا

دلم مرد مي خواهد نابينا خط بريل بداند فصل به فصل تنم را بخواند بازي …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.