از او گفتي نگران پرسيدي آيا مي شناسمش

از او گفتي
نگران
پرسيدي آيا مي شناسمش
پرده را کنار زدم
لرزش دست هايم را در جيبم گذاشتم
گفتم نه
با او مي خوابيدم
بيدار مي شدم
مي خنديدم
مي گريستم
جنوني که در چشم هايم ديده بودي
سارا محمـــدي اردهــالــي

برچسب ها :

همچنین ببینید

لک لک جوان لپتاپش را بست

لک لک جوان لپتاپش را بست

لک لک جوان لپتاپش را بست روي مبل راحتي نشست پاهاي بلندش را روي هم …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

10 − 1 =