خانه / چکیده اشعار شاعران / ديگر نترس بچّه که لولو فرار کرد

ديگر نترس بچّه که لولو فرار کرد

ديگر نترس بچّه که لولو فرار کرد
از دشت چشمهاي تو آهو فرار کرد
از دست زن که دست نوازش بر او کشيد
مانند يک پرنده ترسو فرار کرد
گفتند: آبروي زن اينجا به گريه کرد
گفتند مرد باش ولي او فرار کرد
سردرد هي گرفت وسرش را به خويش کوفت
ترسيد و پشت فاصله بانو فرار کرد
ديوارها کليد ندارند مرد گفت
زن خود کشي نمود و به آن سو فرار کرد
لولو شبيه کودکي من شد و گريست
وقتي که از قلمرو جادو فرار کرد
جادو گري شبيه گل مريمم شد و
مردي سوار دسته جارو فرار کرد
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

خدا نشسته كه يك روز كشف تان بكند

خدا نشسته كه يك روز كشف تان بكند

خدا نشسته كه يك روز كشف تان بكند بدين وسيله دلش را مگر جوان بكند …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یازده + 20 =