غزل نگاه سکوت آفتاب پنجره تو

غزل
نگاه
سکوت … آفتاب
پنجره … تو
نه ! نثرنيست، نه ! درهم شکسته شاعرتو
در آفتاب غزل بارها بخار شده
و باز گريه نموده فقط به خاطر تو
کسي نيامده هرگز براي بدرقه اش
و آب ريخته پشت خودش مسافر تو
نگاه کن که چه بي ريشه راه افتاده
خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
اگر چه نيمه پنهان ماه تاريک است
هميشه وسوسه انگيز بوده ظاهر تو
شهاب سوخته دل به هر دري زده است
مگرعبور کند روزي از مجاور تو
پليسها همه در جستجوي خود هستند
که گم شدست خيابان درون عابر تو
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

فقط نگاه کن و بعد هيچ چيز نپرس

فقط نگاه کن و بعد هيچ چيز نپرس

فقط نگاه کن و بعد هيچ چيز نپرس به خواب رفتمت از بسته هاي خالي …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 + 5 =