تو آمدي که بگويي اگر اگر مي رفت

تو آمدي که بگويي: اگر… اگر مي رفت
تو آمدي و کسي داشت سمت در مي رفت
تو آمدي و چنان زل زدي به پوچي من
که داشت حوصله ي انتظار سر مي رفت
تو آمدي و کسي گوشه ي غزل هي با
رديف و قافيه هايي عجيب ور مي رفت
تو آمدي، کلماتي که مرد ساخته بود
شبيه صابون از دست شعر در مي رفت
از اينکه آمده تا… بيشتر پشيمان بود
از اينکه آمده تا… هرچه بيشتر مي رفت
اشاره کرد خدا سمت پرتگاه… ولي
به گوش من… و تو اين حرف ها مگر مي رفت
تو آمدي که بگويي… به گريه افتادي
و پشت پنجره انگار يک نفر مي رفت
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

اگر که درد ، از اين گريه تا عصب برسد

اگر که درد ، از اين گريه تا عصب برسد

اگر که درد ، از اين گريه تا عصب برسد اگر که عشق ، لبالب …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج × یک =