زندگي چيز چسبناکي بود

زندگي چيز چسبناکي بود
مثل اين روزهاي بي فردا
زندگي چيز چسبناکي بود
مثل اينکه: چرا… چرا… و چرا
زندگي چيز چسبناکي بود
که به تقويم چنگ مي انداخت
مثل ترديدهاي من غمگين
مثل کابوس هاي تو تنها
زندگي راستي سلام عزيز
چقدَر من حواس پرت شده
نامه دادن چقدر سخت شده
مثل فرياد از ته دريا
نامه دادن چقدر سخت شده
توي زندان جمله و کلمه
مثل فريادهاي يک محکوم
رو به ديوارهاي ناشنوا
بايد اين نامه را شروع کنم
از خودم که شبيه قبلا نيست
از خودم: لُخت و خيس و پست مدرن
از خودم، روبروي عکس شما
داستاني از آدمي مرموز
که زنش را از عشق خواهد کشت
يا که نه! قصّه ي زني که رفت
از جنون صميمي ِ آقا
با هزاران هزار لحظه ي خوب
عشق و س.ک.س و جوک و گل و لبخند
سينما، پارک، رستوران… و… و
بعد هر چيز خوب ، يک امّا
راستي از غزل نگفتم که
پنج تا و دو تا دلش تنگ است
مثل بچّه فرشته ها خواب است
توي جيب چپم، ببين اينجا
هي غزل گريه مي کند آرام
زير يک پارچه به نام لحاف
فکر هي مي کند که مامان کو
گريه هي مي کند بدون صدا
با تو بودن اگرچه غمگين است
بي تو بودن عزيز! ممکن نيست
بعد يک روز دوري از رويت
دل من تنگ مي شود ده تا!
عشق تو، جمع لذت و ترس است
عشق تو، ضرب رفتن و ترديد
مثل پرواز اوّل جوجه
مثل انگشت هاي استم. نا
عشق، شمشير هرزه ي دولبي ست
يک طرف مرگ و يک طرف شادي
فتح خود را به جشن مشغولم
مرگ خود را نشسته ام به عزا
مي نشيني شبيه بغض فروغ
در پس روزهاي سرد زمين
مثل آن پيرمرد مي خوانم
از ته دل که آي آدم ها
من و تو مثل يک نفر هستيم
که دو پاره شده… دو تن شده است
چه گناهي ست عشق جز وقت
رجعت من… و تو، به لحظه ي ما
پشت اين نامه منتظر مانده
دو لب سرخ با تب بوسه
و دو چشم سياه با عصيان
و دو ليموي خيس شيرين با
س.ک.س يک چيز واقعا خوب است
س.ک.س يک چيز واقعا… گرچه
غير برق نگاه تو چيزي
روح من را نمي کند ارضا
بچه ام ذرّه ذرّه خواهد مُرد
مادرم گريه مي کند آرام
پسرم پاک پاک ديوانه ست
در خودش فکر مي کند بابا
چه کسي گفته است من سنگم؟
چه کسي گفته است من ، آهن؟
پيش چشم پرنده ها عادي ست
عشق گنجشک و هواپيما
نفرتي در دلم نشسته فقط
از همين شهر قحطي احساس
نفرتي در دلم نشسته فقط
از تمام جهانيان الّا
عشق موجود بي سر و پايي ست
با هزاران هزار شکل غريب
عشق يک يورش است سمت ِ عقل
مثل اين بيت هاي بي معنا
حرف من و تو را نمي فهمند
مردم شهر برج هاي سياه
بيخودي جلوه مي کند خورشيد
پيش اين چشم هاي نابينا
پشت اين ماسک هاي اجباري
با تو بودن هنوز هم زيباست
مثل عکس فضانوردي پير
روي سياره اي بدون هوا
مردم شهر، عادّي هستند
حرف هاي مرا نمي فهمند
زير لب مثل جغد مي خندند
سر تکان مي دهند: وااَسَفا
ناگهان عاشقم شدي مثل
وسط آب، جاي پاي ماه
وسط س ک س، بيتي از يک شعر
وسط گريه، خنده اي بيجا
مهدي موسوي، کرج، جمعه
با صد و بيست بيت بي خوابي
بعد يک قطره اشک از چشمم
مي چکد روي آخرين امضا
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

پيدا بکن يک آدم آدم تري را

پيدا بکن يک آدم آدم تري را

پيدا بکن يک آدم آدم تري را و شانه هاي محکم و محکم تري را …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 + 4 =