کنار پنجره يک مرد داشت جان مي داد

کنار پنجره يک مرد داشت جان مي داد
غرور، قدرت خود را به من نشان مي داد
کسوف بود ؟ نه! خورشيد دلگرفته ظهر
پيام تسليتش را به آسمان مي داد
دلم براي خودم لااقل کمي مي سوخت
اگر که پوچي دنيايتان امان مي داد
زمان هميشه مرا زيرخويش له مي کرد
هميشه فرصت من را به ديگران مي داد
پسر گرفت سر تيغ را، رگش را زد
پدر به کودک قصهّ هنوز نان مي داد
و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم
ميان خواب کسي هي مرا تکان مي داد
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

مثل پانداي احمقي بودن

مثل پانداي احمقي بودن

مثل پانداي احمقي بودن به خيال درخت چسبيدن ترس از فرق خواب و بيداري مثل …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده − 3 =