ديوانگي هايم تر از تر تر تري دارد

ديوانگي هايم تر از تر تر تري دارد
ديوار، ديوار است با اينکه دري دارد
اين داستان را نصفه کاره ول کنم کردم
هرچند مي دانم که حتماً آخري دارد
تزريق مُشتي گاو در رگ هاي آزادي
خودکار سبزت دست هاي لاغري دارد
سر را به ديواري که اصلا نيست مي کوبد
اين شعر معلوم است درد ديگري دارد
انگشت خوني را درآور تا حسابم کن
ديوانگي ها را بچين و انتخابم کن
با غم شروعم کن که آخر مي شوم با غم
داغي تر از تزريقي و تزريق تر داغم
از چي بترسم که تو از اين جوهر خودکار
آنقدر مي ترسي که من به مرگ مشتاقم
هر کس غمي دارد که نصفي از شبش ، نان است
مشتي زديم و جنس اين ديوار، سيمان است
که هر کسي زنده ست توي قبر خوابيده
که هر کسي زنده ست جايش کنج زندان است
از سرنوشت برگ هاي سبز مي پرسي ؟
امّيد ِ چي داري رفيق من؟! زمستان است
از عشقبازي با کدامين زن چنين خيسم ؟
باران نمي بارد عزيزم! تيرباران است
سيگار روشن کن که مغزم تير مي خواهد
کابوس هاي قابل ِ تغيير مي خواهد
موهات را در من بپيچ و زير و رويم کن
ديوانه ام ! ديوانگي زنجير مي خواهد
ما آنچه بايد داد را از ابتدا داديم
از هفت دولت پشت اين ديوار آزاديم
هرچند گاوان قبيله خوب مي نوشند
حتي جديداًتر کت و شلوار مي پوشند
هرچند در آخور هميشه بينشان بحث است
هرچند مي دانند که بسيار باهوشند
زير مگس ها خواب هاي سبز مي بينند
قصّاب ها اينجاي قصّه، شير مي دوشند
رؤيايمان خوابيده و شب داخل تخت است
هر کس که بيدار است مي داند که بدبخت است
سر را به ديواري که اصلا نيست مي کوبم
فهميدن اين دردهاي لعنتي سخت است
فانوس در روزيم يا فرياد در آبيم
بدجور بي تابيم چون بدجور بي تابيم
فرقي ندارد آخر قصّه در اين کابوس
با عشق مي خوابند و ما با درد مي خوابيم
شب هاي قرص و مشت و شعر و گريه و فرياد
هر صبح، خواهي يا نخوا… همکار قصّابيم
کابوس هاي لعنتي در تخت تک خوابه
خوابم نخواهد برد، خواهد برد، خوا… تا… به
از اعتراف ِ زندگي با سيلي ِ مخصوص
از اعتراف ِ عاشقي با شيشه نوشابه
شب هاي ِ شب هاي ِ… که شب هاي ِ شمردن تا
با قرص خوردن، قرص خوردن، قرص خوردن تا
شب تا ابد شب بودم و ماهي نخواهد داشت
بن بستم و به هيچ جا راهي نخواهد داشت
نوشابه ي مشکي به خون قرمزم مي گفت
اين داستان، پايان دلخواهي نخواهد داشت
با طعنه مي گوييم: روز خوب نزديک است
جايي که تاريک است در هر حال تاريک است
هر کس غمي دارد براي خود غمي دارد
آقاي دنيا! اخم هاي درهمي دارد
با مشت هاي له شده با مرگ مي رقصم
زندان ما ديوارهاي محکمي دارد
من، اعتراف تازه اي در زيرسيگاري
من، خون ِ روي کاغذ و خودکارها جاري
من، گاو سلاخي شده در آخرين ميدان
من، مردم ِ آماده ي جشن و عزاداري
پايان يک قصّه براي نسلي از ترديد
تزريق سم در هر رگ ِ خورشيد ِ تکراري
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته است

خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته است

خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته است خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 + 9 =