اتّفاق است اينکه با يک شعر

اتّفاق است اينکه با يک شعر ، آنکه با يک نگاه مي افتد
مي زند زل به «چشم» غمگيني… و به روز «سياه» مي افتد
سال ها حوض بي سر و پايي فکرهاي بدون شرحي داشت
حال روي جنازه ي سنگيش روزها عکس ماه مي افتد!
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان هميشگي بودند
بعد تو آمدي و دنيا ديد: عشق هم به گناه مي افتد
خواستم انتهاي غم باشي، شعر خواندم که عاشقم باشي
گفته بودند و باز يادم رفت: چاهکن توي چاه مي افتد
عشق مثل دونده اي گيج است، گاه در راه مانده مي بازد
گاه هم پشت خطّ پاياني توي يک پرتگاه مي افتد
دست مي لرزد از… نمي داند! عقل شک مي کند به بودنِ خويش
من منم! تو تويي! تو، من، من، تو… بعد به اشتباه مي افتد!
مثل کابوس دردناکي که شخصيت هاي واقعي دارد
مي رود سمت ِ … دور مي گردد، مي دود سوي ِ … آه! مي افتد
زندگي ايستگاه غمگيني ست اوّل جاده هاي خيس جهان
چمداني که منتظر مانده، اتوبوسي که راه مي افتد
سيد مهـــدي موســـوي

برچسب ها :

همچنین ببینید

مامان تمام زندگي ام درد مي کند

مامان تمام زندگي ام درد مي کند

مامان ! تمام زندگي ام درد مي کند دارد چه کار با خودش اين مرد …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × چهار =