از شب ریشه سر چشمه گرفتم – سهراب سپهری

از شب ریشه سر چشمه گرفتم

شعر زیبای از شب ریشه سر چشمه گرفتم – سهراب سپهری

از شب ریشه سر چشمه گرفتم - سهراب سپهری

از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم

بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم

مغاک چنبش را زیستم

هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد

من ترا زیستم شبتاب دوردست

رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند

بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم

و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید

وهمیشه من ماندم و تاریک

بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب

و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام

شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود

آوار آفتاب – سهراب سپهری

برچسب ها :

همچنین ببینید

در بیداری لحظه ها – سهراب سپهری

در بیداری لحظه ها – سهراب سپهری

در بیداری لحظه ها شعر زیبای در بیداری لحظه ها – سهراب سپهری در بیداری …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج × پنج =