مي خواستم ترانه يي باشم

كه بچه هاي دبستاني از بر كنند
دريا كه مي شنود
توفان اش را پشت اش پنهان كن
و برگ هاي علف
نت هاي به هم خوردن شان را
از روي صداي من بنويسند
مي خواستم ترانه يي باشم
كه چشمه زمزمه ام كند
آبشار
با سنج و دهل بخواند
اما ترانه ي غمگينم
و دريا ، غروب
بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند
نت هايم را تمام نكرده
چرا
رهايم كردي
شمـــس لنگــــرودي

برچسب ها :

همچنین ببینید

از گلي که نچيده ام عطري به سرانگشتم نيست

از گلي که نچيده ام عطري به سرانگشتم نيست

از گلي که نچيده ام عطري به سرانگشتم نيست خاري در دل است شمـــس لنگــــرودي …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده − سیزده =