آرام باش عزيز من ، آرام باش

آرام باش عزيز من ، آرام باش
حکايت درياست زندگي
گاهي درخشش آفتاب ، برق و بوي نمک ، ترشح شادماني
گاهي هم فرو مي‌رويم ، چشم هاي مان را مي بنديم، همه جا تاريکي است
آرام باش عزيز من ، آرام باش
دوباره سر از آب بيرون مي آوريم
و تلالو آفتاب را مي بينيم
زير بوته اي از برف
که اين دفعه
درست از جايي که تو دوست داري ، طالع مي شود
شمـــس لنگــــرودي

برچسب ها :

همچنین ببینید

شبانه درختاني ديده ام با پنجه هاي آويخته روشن

شبانه درختاني ديده ام با پنجه هاي آويخته روشن

شبانه درختاني ديده ام با پنجه هاي آويخته روشن كه به جانب آب مي دوند …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 − سه =