شبانه درختاني ديده ام با پنجه هاي آويخته روشن

شبانه
درختاني ديده ام
با پنجه هاي آويخته روشن
كه به جانب آب مي دوند
آبي ديده ام
كه ايستاده است
به باغ برهنه لباس زمستاني مي فروشد
و دلي ديده ام از كاغذ
ليمويي بي هوش
كه روشن و خاموش مي شد
و در تن من مي تپيد
دلي كه تو را ديده بود ، آمده بودي
كاغذ را ورق مي زدي
شمـــس لنگــــرودي

برچسب ها :

همچنین ببینید

ماجراى مرا پايانى نبود

ماجراى مرا پايانى نبود

ماجراى مرا پايانى نبود در تمام اتاق‏ها خيال‏هاى تو پرپرزنان مي رفتند و مي آمدند …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.