بر نمي گردند شعرها به خانه نمي روند

بر نمي گردند شعرها
به خانه نمي روند
تا برگردي و دست تکان دهي
روبانهاي سفيد را در کف شعرها ببين
که چگونه در باران مي لرزند
روبانهاي سفيد پيچيده بر گل سرخهاي بي تاب را ببين
بر نمي گردند شعرها، پراکنده نمي شوند
به انتظار تو در باراني ايستاده اند
و به لبخندي ، به تکان دستي دلخوشند
هيچ چيز با تو شروع نشد
همه چيز با تو تمام مي شود
کوهستانهايي که قيام کرده اند
تا آمدنت را پيش از همگان ببينند
اقيانوسها که کف بر لب مي غرند و به جويبار تو راهي ندارند
باد و هوا که در انديشه اند ، چرا انسان نيستند که با تو سخن بگويند
و تو ! سوسن خاموش
همه چيزت را در ظرفي گذاشته به من داده اي
تا بين واژگان گرسنه قسمت کنم
هيچ چيز با تو شروع نشد
همه چيز با تو تمام مي شود
جز نامم
شمـــس لنگــــرودي

برچسب ها :

همچنین ببینید

آرام باش عزيز من ، آرام باش

آرام باش عزيز من ، آرام باش

آرام باش عزيز من ، آرام باش حکايت درياست زندگي گاهي درخشش آفتاب ، برق …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده − هفت =