آفريدگارا بگذار دهان تو را ببوسم

آفريدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم
كف خانه ات را
با دمب بريده ي شيطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازك نيستي
سگ هاي شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند
پروردگارا
نه درخت گيلاس ، نه شراب به
از سر اشتباهي
آتش را
به نطفه هاي فرشته يي آميختي
و مرا آفريدي
اما تو به من نفس بخشيدي عشق من !
دهانم را تو گشودي
و بال مرا كه نازك و پرپري بود
تو به پولادي از حرير
مبدل كردي
سپاسگزارم خداي من
خنده را
براي دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نيت گم شدن آفريدي
شمـــس لنگــــرودي

برچسب ها :

همچنین ببینید

آخر به چه درد مي خورد آفتاب اسفند

آخر به چه درد مي خورد آفتاب اسفند

آخر به چه درد مي خورد آفتاب اسفند اين که جاي پاي تو را آب …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.