بر دکه ي روزنامه فروشي باران

بر دکه ي روزنامه فروشي
باران
به شکل الفبا مي بارد
دوست دارم
چند حرف و شاخه گلي در منقار بگيرم
و منتظرت بمانم
باران عصر
موزون و مقفا
مي بارد
مي بارد
مي بارد
و تو
دير کرده يي
گل ها
مثل پرندگان به دام افتاده در کف من مي لرزند
تو نخواهي آمد
و شعر
داستان پرنده يي است
که پرواز را دوست دارد و
بالي ندارد
شمـــس لنگــــرودي

برچسب ها :

همچنین ببینید

چيز بدي نيست جنگ شکست مي خورم

چيز بدي نيست جنگ شکست مي خورم

چيز بدي نيست جنگ شکست مي خورم اشغالم ميکني شمـــس لنگــــرودي چرا ننويسم زيباست زندگي …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

یک دیدگاه

  1. چه بیدادرسم است این داروگیر — بجنگند شاهان بمیرد فقیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دوازده − 3 =