افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن – سهراب سپهری

افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن

شعر زیبای افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن – سهراب سپهری

افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن - سهراب سپهری

افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن

و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت

من در خویش . و کلاغی لب حوض

خاموشی. و یکی زمزمه ساز

تنه تاریکی . تبر نقره نور

و گوارایی بی گاه خطا بوی تباهی ها . گردش زیست

شب دانایی و جدا ماندم : کو سختی پیکرها

کو بوی زمین . چینه بی بعد پری ها

اینک باد. پنجره ام رفته به بی پایان

خونی ریخت. بر سینه من ریگ بیابان باد

چیزی گفت. و زمان ها بر کاج حیاط . همواره وزید و وزید

اینهم گل اندیشه . آنهم بت دوست

نی . که اگر بوی لجن می آید. آنهم غوک

که دهانش ابدیت خورده است

دیدار دگر. آری : روزن زیبای زمان

ترسید. دستم به زمین آمیخت

هستی لب آیینه نشست . خیره به من : غم نامیرا

از دفتر شعر شرق اندوه – سهراب سپهری

برچسب ها :

همچنین ببینید

تنها به تماشای چه ای – سهراب سپهری

تنها به تماشای چه ای – سهراب سپهری

تنها به تماشا شعر زیبای تنها به تماشای چه ای – سهراب سپهری تنها به …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده + ده =