نه تو می مانی و نه اندوه – کیوان شاهبداغی

نه تو میمانی و نه انــدوه

شعر زیبای نه تو می مانی و نه اندوه از کیوان شاهبداغی

نه تو می مانی و نه اندوه - کیوان شاهبداغی

نه تو مــی مانــی و نه اندوه – کیوان شاهبداغی

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه ، نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

اشعار زیبای کیوان شاهبداغی

بقیه اشعار این شاعر : اشعار زیبای کیوان شاهبداغی

برچسب ها :

همچنین ببینید

یاد من باشد فردا حتما – کیوان شاهبداغی

یاد من باشد فردا حتما – کیوان شاهبداغی

یاد من باشد فردا حتما شعر زیبای یاد من باشد فردا حتما از کیوان شاهبداغی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

2 دیدگاه

  1. این شعر که برای سهراب سپهریه

    • سلام آقا امیر
      خیر عزیز این شعر رو به اشتباه به سهراب منسوب کردن ولی در اصل شاعرش آقای شاهبداغی هست . این یک شعر اقتباسی هست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده − 16 =