مثل ستاره پر از تازگی بودی و نور

مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد
سرآغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد
و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت
من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد
سلمـــان هـــراتــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

آدم را میل جاودانه شدن

آدم را میل جاودانه شدن

آدم را میل جاودانه شدن از پله های عصیان بالا برد و در سراشیبی دلهره …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.