ماه مصرم در حجاب چاه کنعان مانده ام

ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان مانده ام
شمع خورشیدم ، نهان در زیر دامان مانده‌ام
از عزیزان هیچ کس خوابی برای من ندید
گر چه عمری شد که چون یوسف به زندان مانده ام
هیچ کس از بی سرانجامی نمی خواند مرا
نامهٔ در رخنهٔ دیوار نسیان مانده ام
نیستم نومید از تشریف سبز نوبهار
گرچه چون نخل خزان ، از برگ عریان مانده ام
هر نفس در کوچه ای جولان حیرت می زند
در سرانجام غبار خویش حیران مانده ام
گر چه در دنیا مرا بی اختیار آورده اند
منفعل از خویش ، چون ناخوانده مهمان مانده ام
بهر رم کردن چو آهو راست می سازم نفس
ساده لوح آن کس که پندارد ز جولان مانده ام
می رساند بال و پر از خوشه صائب دانه ام
در ضمیر خاک اگر یک چند پنهان مانده ام
صائــــب تبریـــزی

برچسب ها :

همچنین ببینید

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد هر تشنه لب به چشمه ی حیوان …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 × 2 =