تابه فکر خود فتادم روزگار از دست رفت

تابه فکر خود فتادم ، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف ، وقت کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم ، شکار از دست رفت
داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خرده‌ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم ، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم ، نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذ ران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت ؟
صائــــب تبریـــزی

برچسب ها :

همچنین ببینید

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

گر محتسب شکست خم میفروش را دست دعای باده پرستان شکسته نیست . از زاهدان …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج × 5 =