خانه / چکیده اشعار شاعران / از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست
.
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی قبله را خبری از اشاره نیست
.
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
امید ما به نماز نکرده بیشترست
.
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
.
ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری
.
دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها
.
تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
.
شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب
.
آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت
.
طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب
از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی
.
نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
.
عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح
صائــــب تبریـــزی

برچسب ها :

همچنین ببینید

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد هر تشنه لب به چشمه ی حیوان …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 + 5 =