خانه / چکیده اشعار شاعران / من نوای فلوتش را می شنوم

من نوای فلوتش را می شنوم

من نوای فلوتش را می شنوم
خود را سرکوب کردن نمی دانم
گرچه بهار نیست گل می شکفد
و زنبور دعوتش را می پذیرد
آسمان می غرد و برق می زند
و امواج در قلبم غلیان می کنند
باران می زند
و قلبم آفریدگار را می طلبد
قلب من به مرزی رسیده است که از آن
ترنم جهان بر می خیزدو فرو می نشیتد
آنجا که بیرق هایی پنهان در آسمان به اهتزاز آمده اند
کبیر می گوید
قلب من می میرد
اگرچه همیشه زنده است
عارفــــ هنـــدی * کبیـــر *

برچسب ها :

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × دو =