به باغ راه خزان و بهار نتوان بست

به باغ راهِ خزان و بهار نتوان بست
به رویِ بخت درِ روزگار نتوان بست
کنارِ کِشت چه خوش می سرود دهقانی
که: سیل حادثه را رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهنِ شیشه وا کند ، ورنه
دهانِ شکوۀ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروَش این حکایت گفت
که : برگ تا نفشانند ، بار نتوان بست
دی است نوبت ما بی بضاعتان ، ساقی
که عقدِ دخترِ رز در بهار نتوان بست
حزیــــن لاهیجــــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

گل بی تو مرا به دیده خار است

گل بی تو مرا به دیده خار است

گل بی تو مرا به دیده خار است هر سبزه چو تیغِ آبدار است از …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × 4 =