من پر كاه و غم عشق

مـن پـر كـاه و غـم عشـق همسنگ كوه گران شد
در زيـــر ايـــن بــار انــدوه اي دل مگــر ميتوان شد
ره بردم از دل بكويش دل بستم از جان بمويش
عشـق مــن و حســن رويـش افســانه و داســتان شد
در كويم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
بنشاند و بنشست و برخاست گفتي كه آخر زمان شد
اي دل غم عشق ديدي جان دادي و غم خريدي
كفر وگل و جهل و جسمت دين ودل وعقل وجان شد
صفــای اصفهـــانـــی
طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب
صفــای اصفهـــانـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

تجلی گه خود کرد خدا دیده ی ما را

تجلی گه خود کرد خدا دیده ی ما را

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را در این دیده در آیید و …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 − دو =