جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

جرمی نـــــدارم بیش از ایــن کـــز جــان وفــــادارم تـــرا
ور قصــد آزارم کنــــی هــرگــــز نیـــــازارم ترا
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا چـــه خواهـــد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همــــی
در حال خود گویم همی،یادی بود کارم ترا
محمـــد انـــوری

برچسب ها :

همچنین ببینید

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی گـفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست گـفت …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفده + هشت =