اگر روزی کسی از من بپرسد

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود
ابلیس ای خدای بدی ها توشاعری
من بارها به شاعری ات رشک برده ام
شاعرتویی که این همه شعرآفریده ای
غافل منم که این همه افسوس خورده ام
عشق وقمارشعرخدانیست شعرتوست
هرگزکسی به شعرتوبی اعتنا نماند
غیرازخدا که هیچ یک ازاین دو را نخواست
درعشق ودرقمارکسی پارسانماند
امااگرتوشعرفراوان سروده ای
ای شعرخدا یکی است
ولی شاهکاراوست
دانم چه شعرها که توگفتی واونگفت
یاازتوبیش گفت ونهان کرده نام را
امااگرخداوتوراپیش هم نهند
آیا توخودکدام پسندی
کدام را
نــادر نــادر پـــور

برچسب ها :

همچنین ببینید

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × پنج =