پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت

پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها
شگفتي چشمانش را پر كرد
اما اين يك زندانست ، پدر
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند
ومن به او گفتم
پسرم
مرا ببخش
من شكل پرندگان را از ياد برده ام
پسرم مدادهاي شمعي اش را
پيش رويم گذاشت
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من
اشك ريزان
فرو
ريختم
نــزار قبـــانـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

افسوس از این به بعد در نامه های عاشقانه

افسوس از این به بعد در نامه های عاشقانه

افسوس از این به بعد در نامه های عاشقانه نوشته های آبی نخواهی خواند در …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 1 =