در ميان آفتاب گرم سوزان پای لخت

در ميان آفتاب گرم سوزان پای لخت
ره سپردن تشنه لب، بی آب ، تنها در كوير
گوشه ويرانه ای بی توشه افتادن مريض
ساختن بالين زخشت ، از خاك گستردن سرير
سوختن از هجر ياري نوجوان يكدور عمر
ساختن با وصل زالي پيرتر از چرخ پير
با تشبهای گوناگون شدن با دست غير
گاه ملت را وكيل و گاه دولت را وزير
هست آسانتر بعالی همتی كز بهر شغل
گردد از دون فطرت بالانشين منت پذير
جان سپارم برهت بينمت ارباردگر
تارخ و قامت زيبای توام در نظر است
درخم زلف تو آنگونه گرفتار شدم
من ترا از همه خوبان جهان خواهم و بس
هيچكس نيست خريدار تو چندان كه منم
اي بسا ديده و دل كزپی تست اما نيست
باد آنروز كه باديده نمناك تو دل
مهربانست و دلارام و وفادار حبيب
حبیــب یغمـــایـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

خواجه در بند نقش ايوان است

خواجه در بند نقش ايوان است

خواجه در بند نقش ايوان است خانه از پاي بست ويران است در بحور عدم …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.