بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار

بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست
عمــاد خــراسانـــی
چون زیر خاک تیره شدم یاد من بکن
هرجا که حلقه دیدی، دستی به گردنی
دانی که آگه است ز حال دل عماد
آن برزگر که آتشش افتد به خرمنی
عمــاد خــراسانـــی
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر بخرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
بدهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
عمــاد خــراسانـــی

برچسب ها :

همچنین ببینید

هر که جز پیمانه با من بست پیمانی شکست

هر که جز پیمانه با من بست پیمانی شکست

هر که جز پیمانه با من بست پیمانی ، شکست نیست بیجا گر که می …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سیزده + هفت =