ماهی تو که بربام شکوه آمده است

یک ثـانیه گرم و چند ساعت سردی
هی می روی و دوباره بر می گردی
بــــا آمـدن تــــو اشک هـم می آید
با این اوصـــاف ، عین دنـدان دردی
خلیـــل جـــوادی
ماهی تو، که بربام شکوه آمده است
آیینه ز دستت به ستوه آمده است
خورشید اگر گرم تماشای تو نیست
دلگیر نشو ز پشت کـوه آمده است
خلیـــل جـــوادی

برچسب ها : , , ,

همچنین ببینید

خواستم چیزی بگویم دیر شد

خواستم چیزی بگویم دیر شد

خواستم چیزی بگویم دیــــر شد واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد قصه ی نـــا گفته …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × 3 =