خانه / چکیده اشعار شاعران / ندارم چشم من تاب نگاه صحنه سازيها

ندارم چشم من تاب نگاه صحنه سازيها

نــــــدارم چشــــــم من تاب نگــــاه صحـــنه سازيهــــا
من يكـرنگ بيزارم از اين نيـــرنگ بازيها
زرنگـــی نارفيقــــــا نيست اين چون باز شد دستت
رفيقــان را زپا افكـــندن و گـــردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتی استخوان دلبستگي داری
بنــــازم هــــمت والای بـاز و بي نيازيها
به ميـــــدانی كـــــه مـی بنـــدد پای شهســـــواران را
تو طفل هرزه پو بايد كني اين تركتازيها
تو ظاهــــرساز و من حقگـــو ندارد غيــر از اين حاصل
من و از كس بريدنها تو و ناكس نوازيها
معینـــی کرمانشـــاهــی

برچسب ها : , , ,

همچنین ببینید

من نگويم كه بدرد دل من گوش كنيد

من نگويم كه بدرد دل من گوش كنيد

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد بهتـــر آنست كــــه اين قصه فراموش …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج × 2 =