میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد – سهراب سپهری

میان این سنگ و آفتاب پژمردگی

شعر زیبای میان این سنگ و آفتاب پژمردگی – سهراب سپهری

میان این سنگ و آفتاب پژمردگی - سهراب سپهری

میان این سنــگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد

درخت نقشی در ابدیت ریخت

انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد

لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند

این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت میریخت

و اینک هرهدیه ابدیتی است

این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی

و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند

گفتی نهال از طوفان می هراسد

و اینک ببالید نورسته ترین نهالان

که تهاجم بر باد رفت

سیاه ترین ماران می رقصند

و برهنه شوید زیباترین پیکرها

که گزیدن نوازش شد

آوار آفتاب – سهراب سپهری

برچسب ها :

همچنین ببینید

سر برداشتم زنبوری در خیالم پرزد – سهراب سپهری

سر برداشتم زنبوری در خیالم پرزد – سهراب سپهری

سر برداشتم زنبوری در خیالم پرزد شعر زیبای سر برداشتم زنبوری در خیالم پرزد – …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 × پنج =