دل روشنی دارم ای عشق

دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هرچه می توانی
صدا کن مرا از صدف های باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
همسایه ام مهربانیست
من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت
من نمی گویم
از تو گفتن پای دل درگِل، بالهای شعر من در بَند
من نمی گویم
خیل باران های باد آور که می بارند و می پویند و می جویند می گویند
تا نفس باقیست زیبا، فرصت چشمت تماشاییست
محمــد رضــا عبــد الملکیـــان

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یازده − 8 =