رخ تو دخلی به مه ندارد

رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل نگه ندارد
بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل پادشه ندارد
یکی بگوید به آن ستمگر
بهار مسکین گنه ندارد
ملــک الشعـــرای بهـــار

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

شمعیم و دلی مشعله‌ افروز و دگر هیچ

شمعیم و دلی مشعله‌ افروز و دگر هیچ

شمعیم و دلی مشعله‌ افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه‌ ی جانسوز …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × دو =