لحظه ها را درياب چشم فردا كور است

لحظه ها را درياب
چشم
فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
فـــــروغ فـــرخزاد
اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه اين جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم
ديريست كاشيانه شيطانست
روزي رسد كه چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانه درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود
فـــــروغ فـــرخزاد

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفت − 1 =