بخدا غنچه شادی بودم

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
فـــــروغ فـــرخزاد
می روم خسته و افسرده و زارسوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
فـــــروغ فـــرخزاد
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید
فـــــروغ فـــرخزاد

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

ای شب از رویای تو رنگین شده

ای شب از رویای تو رنگین شده

گفتم خموش ( آری ) و همچون نسیم صبح لرزان و بی قرار وزیدم به …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + دو =